تا شقایق هست زندگی باید کرد
چند روزیه حوصله ندارم . مثل اینکه چیزی را گم کردم و سردرگم موندم . چیرزی را گم گردم ولی نمی دونم چی گو کردم . این روزها بیشتر شعر و غزل می خونم . حضرت حافظ ، هشت کتاب اثر سهراب سپهری
خیلی شعر های سهراب را دوست دارم . بعضی اوقات حسودی می کنم نسبت به سهراب . من که شعر هایش را می خونم کلی صفا می کنم . خوشا به حالش یک عمر با عشق زندگی کرد . خدا رحمتش کند .
یک خبر هم دارم که برای خودم خیلی خوشحال کننده بود . نمی دونم برای شما هم خوشحال کننده باشه یا نه . اگر دوست داشتید با خبر شوید بگویید تا در پست بعد بگوئم . ( سحر خیلی دوست داره خودش این خبر را بنویسه پس منتظر سحر باشید )
یکی از دوستام عاشقه و ... این مطلب را برای اون می نویسم :
من چون یک بیمار هستم و سرطان خون دارم و هر لحظه احتمال مرگ دارم به همین دلیل نگذاشتم کسی عاشق من شود و دل به من ببندد . هیچ گاه هم قصد ازدواج ندارم .
پارسال یک پسر جوان خوش تیپ و خوب به من پیشنهاد ازدواج داد من هم خیلی ازش خوشم اومده بود ولی چون سرطانی هستم عشق بین من و اون با اشک اتمام یافت .
اشتباه من این بود که دیر بهش گفتم که من سرطانی هستم و گذاشتم که عاشقم بشه . هنوز هم اشک های پاکش از یادم نرفته . البته من هم دیر فهمیدم که عاشقم شده . امید وارم که منو ببخشه . خوش بختانه اون با یک دختر زیبا نامزد کرده و من خوشحال شدم که خوش بخت شد .
تو که اول جوانی هستی . از چی ناراحتی . نگران نباش می تونی عاشق باشی ولی من ...
تو که اینجوری ناراحتی پس من باید چه کار کنم . حتما باید خود کشی کنم .
خوب فکر کن و باهاش بشین صحبت کن . یکمی هم کوتاه بیا تا اون هم کوتاه بیاد .
( من هیچ قصدی ندارم در زندگی تو دخالت کنم . اگر نوشته هایم بوی دخالت می داد منو ببخش )
از این به بعد همه پست ها را اینگونه آغاز می کنم . با یک جمله ، شعر و ...
حال جمله بالا را از زبون خود توصیف کنید و برای من اگر دوست داشتید بنویسید .